هی ورق میزنم... هی فکر میکنم!... هی نگاهات مرور میشه... هی ورق میزنم... خسته از خازن و مقاومت و انتگرال... پس کی تمام میشود؟
درس نخوندن ها و ورق زدن بیهوده کتابا... گاهی گوشه اشان چیزی مینویسم... لبخند میزنم... اخم میکنم... فکر میکنم... درس نمیخوانم! :|
آهنگ ها را جلو و عقب میکنم... زمزمه میکنم... ای شب از رویای تو رنگین شده... غرق میشوم...پرت میشوم... درس نمیخوانم! :|
اس ام اس میدهم... اس ام اس میدهی... میخندانی... میخندم... درس نمیخوانم! :|
من باز هم دلم نمره های خوب میخواهد... باز هم دلم 20های ترمهای پیشم را میخواهد... باز هم دلم... نه! هیچکدام اینها را نمیخواهد!... من دلم تو رامیخواهد :)
پ.ن: اون روبان سبزه هنوز اونجاست!
+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت 1:18  توسط بهار
|
خواستم بخندم به تمام اتفاقات روبرو و پشت سرم... نشد!
خواستم چشم ببندم به تمام آنچه که گذشت بر من، بر تو... نشد!
خواستم چشم ببندم به آنچه که میگذرد بر ما... نشد!
فریاد زدم، سبز بود... خواستم که سبز بماند... نشد!
خواستم که بمانم، بجنگم، حتی بمیرم... نشد!
صدایت کردم... داد زدم... زمینم زدند...
کجایی؟!
پ.ن: نشد نه! نگذاشتند...
پ.ن: لیوان ها آن غروب پر از شعرهایی با عطر خوش چای بود، اما حالا سکوت ذره ذره نوشیده بودشان و یادشان از شعرها و عطر چای خالی بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 19:34  توسط بهار
|
معصومه میخندد... بهار میخندد!
شبنم میخندد... بهار میخندد!
کتایون میخندد... بهار میخندد!
بهار میخندد
بهار میخندد
بهار میخندد...
معصومه: بهار! میشه خواهش کنم دیگه با هم قهر نکنید؟!
فک کنم بیچاره ها تمام این مدت تو تونل وحشت بودند! :دی
پ.ن: هفته قبل که رفتیم توچال یه روبان سبز بستم اون بالا... دیروز که رفتیم هنوز بودش :)
پ.ن: خوبم :)
+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 10:23  توسط بهار
|
1 :د سیم ی
2 تو ارزش هیچیو نداشتی، حیف... خنده حضار! احمق!(با تاکید بر روی "ح")
3 شوخولات، شوخولات، شوخولات، شوخولات! :قلب
4 پالتو صورتی دل منو بردی! :دی
5 کیک و دمپر و تصادف و همایش ازدواج! پوهاهاهاها...
6 انبر دست بیار! نه نه نه!... بدو!... بهار! دوست داری گند نزنی؟! :دی
7 وقتی به این فکر میکردی که تا همین چند دقیقه پیش داشته نفس میکشده کبابه کوفتت می شد... حالا میخواد مهرش به دلت نشسته باشه یا نه!.. ببعی من! عیدت مبارک.
8 فضولیش به شما نیومده :دی
9 استرالیا 9 برابر جمعیتش گوسفند داره... همینجوری! بی منظور! :دی
10 کراوغلی، کوراوغلی، گاواوغلی
11 استادممم :)
12 بوی گل های نرگس...
13 اهم اهم...
14 من و جناب پدر! :)
15 :|
16 بیمار... سرسخت... دارای اعتماد به نفس کاذب! همش هم خودتی! :زبان
مقادیری اغتشاش!... فقط مقادیری؟ :دی
17 تا عطر تنت باقیست من معجزه میمانم (مربوط به شب قبل!) :زهرمار
18 به من چه نمایشگاه عکس بسته بود؟ به من چه بارون میومد؟ خب میخواستی دفترت اون نزدیکیا نباشه! :دی
19 بیا پایین! هیسس! نفس هم نکش!
20 توچال! کاشکی منفورترین آدم یونی رو اونجا نمیدیدم... مبارک، مبارک... یکی تولدش، یکی عروسیش!
پ.ن: محرم سبز!
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 1:47  توسط بهار
|
ورق میزنم...
میخوام بگنجونمت، تو یه جمله، تو یه بیت شعر، تو یه کلمه و یادم می آد که تو چقدر بی نهایتی!
پیکر فرهاد... فرهادش خنده داره واسم... یاد یادداشت زی زی رو جزوه گسسته کنکورم می افتم... تو یکی از همون روزایی که غرقت بودم و هرچی دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم. کنارش نوشته بود پارک بینی، پلکیدن(این یک شغل است!)... دلم تنگ شد، واسه دوستام... انگار نه انگار همین چند روز پیش بود که باز هم بودند و بودیم و خندیدیم و خنداندیم و... بغض کردم!
ورق میزنم...
دریای آسمان پر از ستاره بود و من به هر کدام که چشم میدوختم تو نبودی!... دلم، دریا خواست، آسمون خواست، ستاره خواست... تو رو خواست، نبودی... :(... و بااااز هم اندوهی ازلی ابدی...
زنگ زدی رجکت کردم، اس ام اس دادی جواب ندادم، صدام کردی رومو برگردوندم، نگام کردی... با این یکی چه کنم؟! :)
خدایا! کمکم کن بتوانم برای همیشه دوستش بدارم. تو را قسم میدهم به زیتون! قسم میدهم به انجیر! خدایا تو را قسم به چشمهایش!
پ.ن: کی میتونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟! 16 آذز! ما باز هم بیشماریم :)
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 21:14  توسط بهار
|
غرق میشوم... غرق میشوم... غرق میشوم...
پ.ن: عنوانو پستو از روی کتاب بزرگ علوی که جلوی چشمامه برداشتم... البته، بی ربط هم نیست خب... :)
+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 0:43  توسط بهار
کلاهشو میذاره سرش و به این فکر میکنه که واسه نبودنش یه هفته هم زیاده... این یک هفته اونقدر تو ذهنش کش اومده که حالا خیال میکنه باید چند ماهی طول کشیده باشه... ثانیه های چراغ راهنما رو میشماره تا قرمز بشه... سه، دو، یک... بهش که فکر میکنه قدماش تندتر میشه... حالا فقط ده قدم دیگه مونده تا همون لحظه محشر... بازتاب سنگینی نگاهشو حتی از آینه ماشین هم رو تمام وجودش حس میکنه... سرشو که بالا میاره، فاصلشون به اندازه یه نفس کشیدنه... باز هم نارنجی :)
:سلااااام! دختر من!
:اگه بهم بگی دختر میرم موهامو کوتاه میکنماااا :(
:ببخشید.
تو ذهنش مرور میکنه... نارنجی پیرهنشو، آبی نگاهشو، گرمی صداشو...
:نمی خوای حرف بزنی؟
:نه!
دلش میخواد تعریف کنه... همه روزای شوخی و خنده دانشکده رو... اینکه همین چند روزی که نبودی کجاها رفتیم... چیکارا کردیم... بدون تو!... ولی نه!
باز هم سکوت...
یاد عنوان داستانی که دیشب خوند می افته: دلم سنگین، زبانم تلخ!... از خودش بدش میاد... دلش هوای روزای بودنش رو میکنه.
صدای موتور ماشین درمیاد... دنده باید عوض شه... دستش از روی پاش سر میخوره طرف دنده.
باز هم داستان تکراری برخورد دستا و... :)
پ.ن: بد هم نیستا! یه وقتایی از دید دانای کل به خودت نگاه کنی ;)
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 21:48  توسط بهار
هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم
که از خاکستر خود میگشاید پر
طلوع تازه سیمرغ در راه است
همین فردا که می آید
سحر پایان تاریکی است
و این دیری نمی پاید
کلمو میگیرم بین دو تا دستم و فشار میدم... جیغ میکشم... می خوام اتفاقات همه این روزا پاک شه، نمیشه... تا عمق وجودم رفته و منی که یه جورایی تسلیمم در برابرش!
از خواب پریدن های بی دلیل بی دلیل... سرفه های پی در پی... نفس های تند تند... ترس های بی مورد... تازه، چشم رو همش که میبندی همه چی از اول بازسازی میشه و تو می مونی و درد و اشک و تحقیر...
همه شروع میکنن نصیحت کردن... من هم نگاشون میکنم و هیچ جوابی ندارم... ولی ته ته دلم راضی ام... از اینکه اینجام و اونجا نیستم.... از اینکه روی هر کدوم از شونه هام سه تا ستاره نچسبیده... از اینکه هنوز دانشجوئم... از اینکه دوستام به مسخره هم که شده مبارز صدام میکنن، قهرمان.... از اینکه هر هدفی یه خرجی داره و من هم کمک خرج بودم... تازه وقتی یکی از دوستان برگشته میگه: بهار! داری روانی میشی... خوشحال میشم و به این فکر میکنم که نزدیک ترین آدم زندگی من یه روانشناسه! :)
پ.ن: زورداره! سی سال پیش خودشون واسه رسیدن به هدفی که این روزها به کرات اعتراف میکنن که اشتباه بوده دست به هرکاری زدن، حالا ما واسه رسیدن به چیزی که حقمونه باید شماتت بشیم!- پدر مادر! ما متهمیم؟؟
پ.ن: میگه: داری آماده میشی واسه شانزده آذر؟ میگم: من دیگه غلط بکنم. پشت بندش هم یه چشمک میزنم که یعنی برو دارمت- کات!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 19:46  توسط بهار
جای همه اونایی که نبودن خالی... کتک خوردم اساسی... تا میخوردم زدنم... کشیدنم تا
در ماشین... دو تا چک تو صورتم... گوشیم هم گرفت... ایرانسله روش بود... شانس آوردم
مردم اومدن کمک... من همینجا از عالم سیاست استعفا میدم... از نظر روحی داغونم... اوینو جلوی چشام دیدم...
ولی درد مچ دستمو دوست دارم :)
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 20:21  توسط بهار
اپیزود اول
سمج... زود عصبانی میشی... لجباز... مغرور... قصی القلب :|... خالی از احساس... جذاب... عاشق رویاهات...
شوهرخالم داشت فالمو میخوند!
ببخشید! من یه سوال دارم؟... من صفت خوب هم دارم؟!
جواب حضار: نه!
اپیزود دوم
دو تا آدم به صورت دونقطه خط صاف (:|) کنار هم راه میرن!
اپیزود سوم
اینجا سپید، اسپید یا به قولی سلف یونی مهندسی پزشکی... خانم ها، آقایون! یذره یواشتر...
اپیزود چهارم
سیگنال میفرستم واسه اون ور خیابون... به همراه مقادیری حرکات بهار گونه... کلاه از سر برداشته... بانگ بر میدارم: سلااام استاد!
اپیزود پنجم
موهام که بلند شده... اتوشون که میکنم... شال که میپوشم... حرف زدنم که عوض شده... فقط کم مونده کفش پاشنه بلند بپوشم راه بیفتم تو خیابون... اه! شت! چقدر دختر شدم!
پ.ن: میتونین بازگشتمو به عرصه وبلاگ نویسی تبریک بگین!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:25  توسط بهار